آرشیدا خورشید زندگی من
خوبترین حادثه میدانمت...............
نگارش در تاريخ پنجشنبه 2 آذر 1391 و ساعت 18:10 توسط کسی که عاشقانه به تماشای ثانیه های زندگیت دل بسته.

ارشیدا

   نه تو مي ماني و نه اندوه
   و نه هيچيك از مردم اين آبادي...
   به حباب نگران لب يك رود قسم،
   و به كوتاهي آن لحظه شادي كه

    گذشت،
   غصه هم مي گذرد،
   آنچناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند
   لحظه ها عريانند.
   به تن لحظه خود،جامه اندوه مپوشان هرگز


موضوع : | بازدید : مرتبه
نگارش در تاريخ جمعه 17 مرداد 1393 و ساعت 13:29 توسط خاله جون جونی آرشیدا

سلام به دختر کوچولوی خودمبغل

خیلی وقته نشد که منو مامانت وقت نداشتیم بیایم به وبلاگت، امروز اومدم با کلی حرف و عکس....

بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش
زیبا و زشتش پای توست ، تقدیر را باور مکن
تصویر اگر زیبا نبود ، نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم کن ، تصویر را باور مکن
خالق تو را شاد آفرید ، آزاد آزاد آفرید

ان شاا....  نغمه ی زندگی ات همیشه شاد...

 

 

 

 

 

زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز
زمانه چیزی است که می توان از آن گله کرد، اما نمی توان در مقابل آن ایستاد...همیشه باهوش ترین مردمان کسانی هستند که: با شرایط گوناگون قدرت تطابق می یابند .و این بقای آنان را ضمانت می کند.
دنیای زیبای خود را بادستان خویش بساز… منتظر دیگران نباش… آنها سرگرم دنیای خودشان هستند ......سرگرم قضاوت هایشان.... حرف زدن هایشان.... دو به هم زنی هایشان....دورویی هایشان....

تو دنیای خودت را بساز زیبای منمحبت

 

 


موضوع : | بازدید : 453 مرتبه
نگارش در تاريخ دوشنبه 11 فروردين 1393 و ساعت 15:56 توسط خاله جون جونی آرشیدا

به من گفته بودند عشق را در جایی می توان یافت که زندگی باشد، که زیبایی باشد.

گفته بودند عشق در روییدن است، در دل سپردن.

و من به جستجوی عشق برآمدم و آن را در رویاندن دیدم، در زندگی بخشیدن.

عشق را در جان کسی یافتم

که وجودش را فداکارانه، ایثار کرد

تا تجسم عشقش، خورشید تابناک حیات دیگری باشد.

آن کسی که تمام شادی های دنیا را در شنیدن ضربان های قلب کودکش خلاصه کرد.

کسی که خداوند ماهتاب عشق در زمینش نامید.

من، عشق را در تلالو چشمان کسی یافتم

که اولین گام های کودکش را به تماشا نشسته بود.

عشق را در دستان لرزان کسی دیدم

که پیشانی تب دار فرزندش را نوازش می کرد.

من، عشق را در آغوش گرمی دیدم

که همواره، گرم و گشوده و پذیرا است.

و قلبی که هرگز از تپیدن، تنها برای دیگری باز نمی ایستد.

آری، عشق، منتهای عشق، این است:

فرشته بودن اما بال های خود را به دیگری بخشیدن...

عشق این است:

مادر بودن…

 

 


موضوع : نوشته ها و عکسهای خاله جون | بازدید : 964 مرتبه
نگارش در تاريخ دوشنبه 12 اسفند 1392 و ساعت 14:29 توسط کسی که عاشقانه به تماشای ثانیه های زندگیت دل بسته.

 

تمام لحظه های عمرم بدرقه نفس کشیدن توست.

به زمین خوش آمدی فرشته ی مهر و زیبایی.

 

 

پ ن: خدا جونمممممم هزاران هزار بار شکرت.


موضوع : | بازدید : 557 مرتبه
نگارش در تاريخ سه شنبه 15 بهمن 1392 و ساعت 8:49 توسط کسی که عاشقانه به تماشای ثانیه های زندگیت دل بسته.

بارش برف همچنان ادامه داره و مدارس تعطیله. این خونه نشینی باعث شد وقت بیشتری برای دخملی بزارم. مثلا براش کرسی درست کردم:

کرسی خونه ما

 

داشتم قصه ننه سرما رو براش تعریف میکردم که این ننه سرما وقتی داشت از شهر ما عبور میکرد و دید هیچ برفی اینجا نباریده در قابلمه اشرو باز کرد و کلی برف ریخت رو شهر ما.............. خلاصه تعریف کردن این قصه قدیمی یکطرف و زیر سوال رفتن خودم و داستان یکطرف دیگهآخ دخملی با هزار تا دلیل علمی و غیر علمی بهم ثابت کرد که ننه سرما وجود ندارهیول نتیجه این شد که فهمیدم فقط بچه های دوره خودمون از این داستانها خوششون میاومد.

 

 


موضوع : | بازدید : 448 مرتبه
نگارش در تاريخ يکشنبه 13 بهمن 1392 و ساعت 9:37 توسط کسی که عاشقانه به تماشای ثانیه های زندگیت دل بسته.

بالاخره اینجا هم برف بارید. اونم چه برفی!چه سرمایی!من که یادم نمیاد هیچوقت اینطور برف باریده باشه. واقعا بی سابقه بود. فعلا که داریم حالشو میبریم. شما دعا کنید گاز و برقمون قطع نشه. آخه میگن قراره هوا سردتر بشه.فعلا حدود یک متر برف نشسته.

این هم اولین سری عکسهای برفی:

 

 

 


موضوع : | بازدید : 394 مرتبه
نگارش در تاريخ جمعه 11 بهمن 1392 و ساعت 16:27 توسط کسی که عاشقانه به تماشای ثانیه های زندگیت دل بسته.

مریضم و کم حوصله. تمام روز تعطیل رو دراز کشیده ام. دخملی میاد و میگه مامان چقدر کلافه ای؟میگم حال ندارم. چند لحظه بعد دیدم با یه ظرف که داخلش دو تا لیمو و یه پرتقال هست اومد. میگه بخور تا ضعیف نشی. دلم از اینهمه محبت  ضعف میره. میوه ها رو با هم خوردیم. بعدش شروع کردن به جمع کردن وسایلش. حتی ظرف میوه رو برام  آب کشیدقلب

دختر ه دیگه.............

پر از محبت، پر از خوبی. واقعا دختر داشتن سعادتی هست.لبخند

خدا جونم ممنون بابت این نعمت بزرگت.


موضوع : | بازدید : 481 مرتبه
نگارش در تاريخ جمعه 11 بهمن 1392 و ساعت 16:20 توسط کسی که عاشقانه به تماشای ثانیه های زندگیت دل بسته.

ﺑﺎباﻡ ﻣﯿﮕﻪ ...


ﺍﯾﻨﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﺪﺍﺭﻥ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ،


ﻋﻤﺮﺷﻮﻥ ﻫﺪﺭ ﺭﻓﺘﻪ ....


ﺻﺒﺤﻬﺎ ... ﺩﯾﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺑﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺷﻠﺨﺘﻪ ...


ﺯﯾﺮﭼﺸﺎﺵ ﮐﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﺷﺪﻩ ...


ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﯼ ﺍﻭﻝ ﺻﺒﺤﺶ ﮐﻪ جیغ ﻣﯿﺰﻧﻪ :


ﺑﺎﺑﺎ ﻧﯿﺎاااااﺍﺍﺍﺍ ﺗﻮ !!!


بعدشﻓﺮﺍﺭﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﻟﺒﺎﺳﺸﻮ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻪ،


تمومه ﺩﻧﯿﺎﯼ ﯾﻪ ﻣَﺮده ....


تموم دنیای یه "پدره♥"

 


موضوع : | بازدید : 494 مرتبه
نگارش در تاريخ جمعه 11 بهمن 1392 و ساعت 13:48 توسط کسی که عاشقانه به تماشای ثانیه های زندگیت دل بسته.

امروز برایت آرزو کردم،بعضی از اصوات رو نشنوی

بعضی از رنگها را نبینی، بعضی از افکار را نفهمی

و بعضی از حالات را حس نکنی

آنچه حس میکنی تنها نور باشد و عشق باشد و خوشبختی

 

 

 


موضوع : | بازدید : 461 مرتبه
نگارش در تاريخ يکشنبه 29 دی 1392 و ساعت 22:19 توسط کسی که عاشقانه به تماشای ثانیه های زندگیت دل بسته.

با یک ماه تاخیر میخوام عکسهای شب یلدا رو بزارماوه این سفره رو برای مدرسه آماده کردم:

 

 

 

این هم پانیای ناز خاله:

 

 

عکسهایی دیگه رو باید خاله جونی بزاره.


موضوع : | بازدید : 604 مرتبه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 26 دی 1392 و ساعت 22:56 توسط کسی که عاشقانه به تماشای ثانیه های زندگیت دل بسته.

وای خدایا نمیدونم این حرفها رو از کجا یاد میگیری؟ دو سه شب پیش ازم پرسیدی مامان عمه یعنی چی؟خاله یعنی چی؟منم برات تعریف کردم غافل از اینکه شما داری مقدمه چینی میکنی. چون بعدش به من گفتی من عمه میشم یا خاله؟ و گفتن هیچکدوم من همانا و دو ساعت گریه کردن شما هماناکلافه

و اصرار و اصرا که باید یه نی نی داشته باشیم. میگفتی من فقط تنهام بقیه خواهر و برادر دارنابرو میگفتی پانیا هست اما برامون کافی نیست. ما یه نی نی برای خودمون میخوایمنگران

خلاصه اینکه این قصه سر درازی داره...... چون باز هم بعداز ظهر همین برنامه رو داشتیم. با این تفاوت که آخرش بهم گفتی حالا که تو نی نی نمیاری خودم بزرگ شدم نی نی میارمقلب

 

 

 

خوب من

برای تک تک گلهای نشسته بر لبت ، آن دم که لب به خنده میگشایی

خدا رو شاکرم.


موضوع : | بازدید : 470 مرتبه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 5 دی 1392 و ساعت 9:51 توسط خاله جون جونی آرشیدا

عزیزدلم سلااااااااااااااام

فرشته کوچولوی آسمونی این مدتها سرم خیلی شلوغ بوده...هم من هم مامان مریمی.... مامانی که معاون مدرسه شده منم که ساعت های کاریم بیشتر شده صبح تا ظهر میرم مدرسه بعدازظهرها هم موسسه زبان و کلاسهای فوق  و ضمن خدمت و....و شبها 8 میرسم که تازه باید درس بخونم و بعد هم لالاااااااا.... حالا موندم این وسط ماشین بخرم چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟نیشخندخلاصه اگه اومدی بخونی بعدها گله نکنی خاله جووونی لبخندعکسهاتم توی فرصت بعدی حتما میذارم گل زیبای خالهقلب

این 3ماه مثل برق گذشت و با همه ی خستگی هاش واقعا لذت میبرم ازینهمه تلاشم و استقلالم و بیشتر ازهمه ارتباطم با اینهمه فسقلی شیطون و کاش ما بزرگترا یاد بگیریم که تو دنیا مثله بچه ها :
- زود قهر کنیم ولی زودم آشتی کنیم
- کینه به دلمون نگیریم
- و از همه مهمتر دنیا رو جدی نگیریم چون اذیتمون میکنه ....

آرشیدای زیبای من فصل سردی است اما …
می توان روشنی بخشید با برق نگاه پر مهری بر رهگذری
می توان شکوفه بارید با یک لبخند گل گون بر کودکی
می توان آفتاب مهربانی را تاباند بر هر چه سردی
می توان گرما بخشید با فشردن دستی
سرما را چه باک وقتی شکوفه می بارد، آفتاب می تابد و مهربانی پراکنده است
فصل سردی است اما این خانه گرم گــــــــــرم است…
"درود بر شما فرشته ها، اهالی این خانه گرم، این خانه مهربانی"


موضوع : نوشته ها و عکسهای خاله جون | بازدید : 595 مرتبه
نگارش در تاريخ دوشنبه 2 دی 1392 و ساعت 13:53 توسط کسی که عاشقانه به تماشای ثانیه های زندگیت دل بسته.

فکر کنم حدود سه ماهی میشه که وبت رو آپ نکردم و اونم به خاطر مشغله زیاد بود. روزها دارن تند تند سپری میشن و تو هر روز بزرگتر و خانم تر و عاقلتر میشی. 

از اول مهر میری پیش دبستانی که البته این یکماه اخیر رو به خاطر سرماخوردگی میموندی خونه مادرجون. یه حادثه دیگه هم اتفاق افتاده که الان اصلا حس نوشتن در موردش رو ندارم هر وقت تونستم با این قضیه کنار بیام میام و مینویسمش.

 

روز اول مدرسه:

 

روز اول مدرسه

 

اینجا از مدرسه برگشتیم و شما بیست ثانیه بعدش خوابیدی:

 



موضوع : | بازدید : 480 مرتبه
نگارش در تاريخ چهارشنبه 20 شهريور 1392 و ساعت 13:37 توسط خاله جون جونی آرشیدا

niniweblog.comهمیشه سعی کردم با یکی یه دونه ام اینطوری باشم:



به جای آن‌که انگشت اشاره‌ام را به سوی او بگیرم،
کنارش می‌نشینم
انگشت‌هایم را در رنگ فرومی‌برم و با او نقاشی می‌کنم
بیشتر از آن‌که به ساعتم نگاه کنم، به او نگاه میکنم...

به جای اصول راه رفتن، اصول پرواز کردن و دویدن را با او تمرین می‌کنم
از جدی بودن دست برمی‌دارم و بازی را جدی می‌گیرم
با او در جنگل می‌دوم و با هم به ستارگان خیره می‌شویم
کمتر به او سخت می‌گیرم و بیشتر همراهی‌اش می‌کنم
اول احترام به خودش را به او می‌آموزم، بعد احترام به دیگران را
بیشتر از آن که عشق به قدرت را یادش بدهم، قدرت ِ عشق را به او می‌آموزم...


موضوع : نوشته ها و عکسهای خاله جون | بازدید : 694 مرتبه
نگارش در تاريخ سه شنبه 19 شهريور 1392 و ساعت 16:08 توسط کسی که عاشقانه به تماشای ثانیه های زندگیت دل بسته.

چی بهتر از اینکه تو یه روز داغ تابستون با یه دوست خوب بریم دریا تا دخترها حسابی ماسه بازی کنند و ما هم یه عصر دلچسب داشته باشیم؟

 

 

در تمام این مدت نیوشا به صورت جدی مشغول بازی بود طوری که اصلا وقت نداشت سرشو برگردونه تا من ازش یه عکس بندازمقلب

 


موضوع : | بازدید : 632 مرتبه
نگارش در تاريخ يکشنبه 27 مرداد 1392 و ساعت 11:51 توسط کسی که عاشقانه به تماشای ثانیه های زندگیت دل بسته.

مهمونی خانوادگی عروسکها

 

عروسکهات رو دور هم چیدی میگم چه مهمونی قشنگی!

آرشیدا: این که مهمونی نیست اینها یه خانواده ان. میدونی خانواده یعنی چی؟

من: معنیش چیه؟

آرشیدا: یعنی آدمهای خوشبخت که همدیگه رو دوست دارند.

 

 


موضوع : | بازدید : 418 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد

درباره وبلاگ

وقتی به دنیا اومدی هر موقع که نگاهت میکردم و چشمم به اون صورت معصوم و آرومت می افتاد به خودم میگفتم این یه فرشته است که از بهشت اومده حس میکردم که بوی بهشت میدی.عزیز دلم الان که بزرگتر شدی میبینم که وسعت دل کوچیکت پهناورتر از دریاست. مهربونیت مثال زدنی ست.از خدا میخوام که همیشه گل کوچیک منو در پناه دستان قدرتمند خودش بگیره و نذاره روح لطیفش آزرده خاطر شه.خداوندا سپاس فراوان بابت نعمتی که به من ارزانی داشتی.
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
نويسندگان
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 216 نفر
بازديدهاي ديروز : 31 نفر
بازدید هفته قبل : 247 نفر
كل بازديدها : 197667 نفر